تبليغاتX
کلبــــــه ی متــــروک
دوشنبه 24 تیر1387

هوا هواي رفتن بود!
اما چشمان قاصدك  هر لحظه آهنگ ماندن را زمزمه ميكرد
نگاه باراني اش امواجي از نور را بر حادثه ي عشق حك كرده بود
حادثه اي ناگهاني  كه جايگاهش تنها پشت ابر
و حاصلش ، نوشته هايي شتاب زده و پنهاني است

گويا زمان از آن لحظه ي پر شرم تا به امروز هزاران سال پيرتر شده بود

 دستان قاصدك هنوز هم در دستان باد جايگاهي ويژه داشت
اما پس دستان او چه؟
قاصدك در جدالي دشوار قصد داشت دستان پرسخاوت باد را براي هميشه فراموش كند
و به جاي آن دستانش را هم اندازه ي دستان او كند
دستي كه اگرچه زميني بود اما در نگاه قاصدك، آسماني تر از "دستان هزاران ابر بازيگوش در اعماق آسمان" مينمود
و اگرچه خالي ولي مملو از نوري پربها
و اگرچه سرد اما گرم از عشقي جاودان

قاصدك نگاه ملتمسش را به آسمان دوخت
نميدانست چگونه به باد مهربان بگويد كه براي هميشه او را فرموش كند
شرمي عجيب همه ي وجودش را فرا گرفت
نميتوانست
آري او هيچ گاه نمي توانست اين راز را در گوش باد نجوا كند
تصميمش را گرفت
او بايد در شبي باراني دوستانش را ترك ميگفت و دست در دست او
در جاده ي پر پيچ و خم عشق قدم ميگذاشت

 آن شب باراني كي فرا ميرسد؟ اين را هيچ كس نميداند!

ن:نغمه

لينک
     به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ،  نغمه  |