تبليغاتX
کلبــــــه ی متــــروک
دوشنبه 12 فروردین1387
روزها آمدند و رفتند و رفتند و رفتند ...
و مانند نسيمي دلنواز تقويم زندگي ام را ورق زدند
امسال نيز خسته از مسافرتي 1386 ساله از راه رسيد!

يادم باشد فردا يكسال بزرگتر ميشوم .

از فردا عروسك هايم چند قدم ديگر از من دورتر مي شوند ... و خدا مي داند كه اين دور شدن ها تا كي ادامه خواهد داشت.

چند روزي ست تمام ذهنم مشغول اين است كه هنگام گره زدن بيستمين سبزه ي زندگي ام چه آرزويي بكنم !؟

نميدانم !
شايد آرزو كردم كه هيچ دلي جنسش از سنگ نشود ...
اما نه ، اين آرزوي محاليست ...

شايد ... شايد آرزو كردم كه باد تمام خاطرات بد را با خود ببرد ...
نه، اين يكي هم دست كمي از آرزوي قبلي ام ندارد.

پس چه آرزويي بكنم كه به هيچ يك از قوانين دنيا بر نخورد؟ گره زدن سبزه بدون آرزو كه صفايي ندارد ...

... پيدا كردم ... اين بهترين آرزوست !
آرزو مي كنم كه هيچ قاصدكي به دست كودكان بازيگوش پر پر نشود !

درست است. آرزوي خوبي ست . يادم باشد كه فردا به عنوان يك قاصدك 20 ساله براي دوستانم اين آرزو را بكنم !

ن : نغمه

تولدم مبا... !

لينک
     به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ،  نغمه  |