راست مي گفتند قاصدكها، چقدر عوض شده ام.
دختره آينه سايه اي هم از آن "دختر" گذشته نبود.
دستي بر صورتم كشيدم و ناگاه نگاهم به نگاهم افتاد! انگار چيزي را گم كرده بود ... يادم آمد! نگاهم محبتش را گم كرده بود. بيچاره چشمانم!
حتي قاب عكس قديميه روي ديوار هم با من غريبي ميكرد، گويي در عرض يك شب، ساعت قلب من سال ها جلوتر رفته بود ... اما تنها ساعت قلب من.
ن : نغمه

