چشمهايت را بر هم بگذار
و به ياد بياور شبي غبار آلود را
كه دانه هاي درشت برف
-همچون الماسهايي پر بها -
بر اندام عريان شيشه ها خود نمايي مي كردند
شبي ژرف و بي انتها
آنچنان بي انتها كه در طول تاريخ نيز نمي گنجد
- شبي بي هويت -
شبي كه دستانت در دستانش فرو رفت
و سايه ات بر سايه اش لغزيد
و ناگاه نوري از ؟
اندام سبزتان را متبلور ساخت
شبي كه حتي سرماي زمستاني اش نيز نمي توانست
اندكي از آن گرماي هم آغوشي را بربايد
و تاريكي و ظلمتش
در مقابل برق چشمهايشان زانو ميزد

و اما در گوشه اي
سايه اي تنها
پلك هايش را بر هم گذارده بود
تا مبادا برق آن عشق بي حاصل
- آن هوس -
چشمهاي پر حيايش را بيازارد
سايه اي كه هر لحظه گوشه اي خلوت را مي جست
تنها براي اينكه بگويد دوستت دارد
اكنون شاهد ويراني عشقي بود
كه از اين دنياي تهي از عشق برگزيده بود
به همين سادگي ...
ن: نغمه
