دخترك سرش را از پنجره ي تنهايي هايش بيرون برد و آرام در گوش نسيم شبانگاهي زمزمه كرد :
خوب مي دانم كه امشب، بي نفس گرم چشمهايش، همچون "پروانه اي نا آرام در دست پسركي كنجكاو" خواهم مرد؛ و ديگر كسي مرا در جشن ميلاد هيچ شقايقي نخواهد يافت ... من بي او خواهم مرد
او جمله ي آخر را بارها و بارها با خود تكرار كرد ... من بي او خواهم مرد ... به راستي كه طبيب گونه هاي تبدار دخترك ، تنها خنكاي نسيم لب هاي او بود !
دخترك همه ي روز، مشتاقانه، باغچه ی دلش را با تمام گلهاي نداشته اش آب و جارو كرده؛ و اكنون با چشماني اشكبار، منتظر بود تا پس از مدت ها دوري، ميهمان "دلنشين" قلبش به ديدار ميزبان هميشه منتظرش بيايد.

انگشتان دخترك، گستاخانه، معصوميت چهره ي كاغذ را با جملاتي معصوم تر دو چندان كرد :
در عين داشتن ندارمت و در عين بودن نيستي! اما فراموش نكن كه باشي يا نباشي ... داشته باشمت يا نه ... باز هم دوستت دارم !!!
آه ... چه حس گنگي ست حس داشتن تو .
حضورت همچون قطره آبي ست بر كوير تشنه ي قلبم .
من عاشقت هستم ... به همين سادگي !
و به تو قول خواهم داد روزي اين جمله را با دستاني ملتمس بر ساحل تمام دريا ها هك كنم . هرچند امواج نا شكيب خيلي زودتر از آمدن تو همه را پاك كنند ... اما مطمئن باش كه هيچ موجي نمي تواند نقش زيباي عشق تو را از ساحل قلب من پاك كند.
شايد دخترك تصميم داشت، در زير نور نقره فام ماه، با نگاهي بيقرار اين جملات را در چشمان او زمزمه كند !!!