تبليغاتX
کلبــــــه ی متــــروک
پنجشنبه 24 اسفند1385
 

بهار در راهه اما دخترك هنوز هم ميان كوچه باغ زمستانيه ذهنش تمام آن لحظات مرده رو در بي نهايت شبهاي خويش مرور مي كنه و هر بار دردي شيرين گوشه اي از قلبش رو غلغلك مي ده .

گاهي به اين فكر مي كنه كه از اين دنياي صد رنگ منقوش مگه چه چيزي به جز يكرنگي اي كودكانه مي خواد؟

در دلش مي گه كه كاش مي شد صندوقچه اي از جنس " نفس هاي آخر 85 " بسازه تا تمام غصه هاش رو در ميان اون پنهان كنه .

كليدش رو هم از سر حواسپرتي هنگام  فكر كردن به خاطراتش در يكي از لحظات زيباي با هم بودنشون جا بذاره تا با دلي تهي از غم و غصه به استقبال سالي بره كه شايد  "بيگانه يي در قبال امروز"  باشه اما قطعا  " آشنايي ديرين براي فردا "  خواهد بود . 

تا به حال توي زندگيش با تمام حقايق كنار اومده ... چه تلخ و چه شيرين

ولي در اون ميان حقيقتي نيز به چشم مي خوره كه دخترك همواره از اون فراريه . اما هميشه دلهره داره كه مبادا روزي در كوچه اي بن بست گير بيفته و مجبور به قبول اون بشه  ;و اون حقيقت اينه كه :  

" دخترك تنهاست "

 و حالا كه به اين حقيقت قديمي فكر مي كنه بيشتر به عمق تنهايي هاش پي ميبره ... اون الان شايد تنها تر از هميشه اس !

و اين حقيقتيه كه تلخي اش با شيرينيه تمام خاطرات خوش زندگي دخترك برابري مي كنه

 اما شايد با اومدن بهار و تولد بوته گل كوچك توي باغچه ، دخترك بتونه تنهايي رو براي مدتي هر چند كوتاه فراموش كنه و دست در دست هاي خوش عطر گل ها ترانه ي با هم بودن رو زمزمه كنه.

 در اين روزهاي پايانيه سال پر خاطره ي 85 نيز همچنان گذرگاه زندگي در مقابل چشمان غم زده ي دخترك همچون راهرويي باريك و پرپيچ و خم با ايستگاه هايي از جنس روزهاي تلخ و شيرين رو به سوي مقصد نهاييه خودش ادامه داره .

اما دخترك دوست نداره در اين لحظات زيبايه نزديك شدن به فصل "مهربون" بهار به اون مقصد نهايي فكر كنه، پس چشم هاش و روي هم ميذاره و لحظات شيرين گذشته رو با چشماني بسته به نظاره ميشينه

 

لينک
     به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ،  نغمه  |