تبليغاتX
کلبــــــه ی متــــروک
پنجشنبه 7 دی1385
 

سلام

اول اين ايام پر از غم اما زيبا رو به همتون تسليت مي گم .

راستش حس کردم اين ماه اونقدرعزيز و عظيمه که اگه با وجود غم بزرگي که در لحظه لحظه ي اون خودنمايي ميکنه ازغم ديگه اي بگم اونوقت يه جورايي شيعه بودنم رو رعايت نکردم . و به راستي که کدوم شيعه اي از اين روزها بي تفاوت ميگذره

غمي که در محرم و به دنبالش صفر وجود داره بر تمام غصه هاي عالم برتري داره . با وجود اين روزها ، ديگه آدم به ياد مشکلات و غمهاي خودش نميفته و چقدر قشنگه حتي ريختن يک قطره اشک به خاطر مظلوميت عاشقانه ي پسر فاطمه

شعري که مي خوام بنويسم درسته که در وصف اين روزها نيست اما شاعرش ( فروغ ) روزي رو به تصوير کشيده که در اون روز مردم حتي براي مظلوميت حسين هم گريه نمي کنن .

روزي که دلها همه از سنگ بشه و آدمها خصلت انسان بودنشون رو فراموش کنن

من خودم از اين شعر خيلي خوشم مياد . نمي دونم ، شايد قبلا خونده باشينش اما اين بار کمي عميق تر بخونين . اين شعر از اون دسته مکرراتيه که هيچ وقت تکرارش خالي از لطف نيست . کافيه فقط يک لحظه چشماتون رو ببنديد و اون لحظات رو براي خودتون مجسم کنيد . بعد ميبينيد ايمان چه گوهر با ارزشيه که شايد ما از اون ارزش بي خبريم


و به راستي که چه روزگار تلخ و سياهيست آنچنان روزهايي :

آنگاه ...
خورشيد سرد شد
و برکت از زمين ها رفت
و سبزه ها به صحراها خشکيدند
و ماهيان به درياها خشکيدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذيرفت
و راه ها ادامه ي خود را
در تيرگي رها کردند


ديگر کسي به عشق نينديشيد
ديگر کسي به فتح نينديشيد
و هيچکس
ديگر به هيچ چيز نينديشيد


زنهاي باردار
نوزاد هاي بي سر زائيدند
و گاهواره ها از شرم
به گورها پناه آوردند


و بر فراز سر دلقکان پست
و چهره ي وقيح فواحش
يک هاله ي مقدس نوراني
مانند چتر مشعلي مي سوخت


خورشيد مرده بود
خورشيد مرده بود و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشده اي داشت
آنها غرابت اين لفظ کهنه را
در مشق هاي خود
با لکه ي درشت سياهي
تصوير مي نمودند


مردم ،
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکيده و مبهوت
در زير بار شوم جسدهاشان
از غربتي به غربت ديگر مي رفتند
و ميل دردناک جنايت
در دستهايشان متورم مي شد


آنها به هم هجوم مي آوردند
مردان گلوي يکديگر را
با کارد مي دريدن
و در ميان بستري از خون
با دختران نا بالغ
همخوابه مي شدند


آنها غريق وحشت خود بودند
و حس ترسناک گنهکاري
ارواح کورو کودنشان را
مفلوج کرده بود


پيوسته در مراسم اعدام
وقتي طناب دار
چشمان پر تشنج محکومي را
از کاسه با فشار به بيرون مي ريخت
 از تصور شهوتناکي
اعصاب پير و خسته شان تير مي کشيد

اما هميشه در حواشي ميدان ها
اين جانبازان کوچک را مي ديدي
که ايستاده اند
و خيره گشته اند
به ريزش مداوم فواره هاي آب


شايد هنوز هم
در پشت چشم هاي له شده ، در عمق انجماد
يک چيز نيم زنده ي مغشوش
بر جاي مانده بود
که در تلاش بي رمقش مي خواست
ايمان بياوريد به پاکي آواز آبها
شايد ، ولي چه خالي بي پاياني


خورشيد مرده بود
و هيچ کس نمي دانست
که نام آن کبوتر غمگين
کز قلبها گريخته ، ايمانست


آه ، اي صداي زنداني
آيا شکوه يأس تو هرگز
از هيچ سوي اين شب منفور،
نقبي به سوي نور نخواهد زد ؟


آه ، اي صداي زنداني
اي آخرين صداي صداها ...

... 

دوست دارم حسي  که بعد از خوندن اين شعر پيدا ميکني رو واسم توصيف کني .احساسي که حتي شايد باعث خيس شدن گونه هات بشه. مشتاقانه خوندن اين احساس مقدس رو به انتظار ميشينم

 

لينک
     به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ،  نغمه  |