و او رفت ...
رفت تا شايد عطش بودنش را براي هميشه در کوير دلم جا بگذارد ... رفت تا تنها گل صد رنگ خاطراتش را به دشت تنهايي هايم هديه کند ... رفت تا مرا در دريايي از حسرت عشق خود سقط کند
نمي دانم ...
شايد او رفت تا به من بفهماند که عمر عشق تنها به اندازه ي عمر بوته گل باغچه ي آن پير مرد تنها ست
امشب آسمان دلم را ، با تمام ستاره هاي نداشته اش ، طرحي از بغضي نمناک فرا گرفته . بغضي که از گذشته اي دور به ارثش برده ام
انگار دلم از همه چي پره . حتي از حرفاي قديمي ها
مگه نمي گفتن اگه پشت سر مسافر آب بريزي بر مي گرده؟
پس چرا گفت خداحافظ براي هميشه؟
مگه اشکايي که پشت سرش ريختم رو نديد؟ شايد اون همه اشک براي برگشتن دوباره اش کافي نبود؟
اما با اين وجود ... اون رفت ... رفت براي هميشه ... و چه غم بزرگي در اين چند کلمه نهفته!
و من باز هم مثل هميشه به هنگام توصيف غم هايم به حقارت واژه ها پي مي برم...
به قول قيصر :
صدا تمام شد !
سرم به صخره ي سکوت خورد ...
ـ آه بي ترانگي !
------------------------------------------------------
آخــــــــــــــرین شب ...
آخــــرين شب گـــــــرم رفتن ديدمش
لحظه هــــاي واپسين ديــــــــدار بود
او به رفتن بود و من در اضطـــراب
ديده ام گريــــــان دلم بيمــــــــار بود
گفتمش از گــــــريه لبريزم مـــــــرو
گفت جــــــانا ناگزيرم نـــــــــــاگزير
گفتم او را لــــــــحظه يي ديگر بمان
گفت مي خواهم ولي ديـــرست ديـــر
در نگـــاهش خيره مــــــاندم بي اميد
سر نهـــــادم غــــــم زده بر دوش او
بوسه هاي گـــــــريه آلــــودم نشست
بر رخ و بر لالــــــه هـــاي گوش او
نــــــاگهان آهي كشيــــد و گفت واي
زندگي زيبــــــــاست گاهي گاه زشت
گــريه را بس كن مـــــــرا آتش مزن
نــــــاگزيرم از قبول ســــــــرنوشت
شعله زد در من چــو ديدم موج اشك
بــــــرق زد در مستي چشمــــــان او
اشك بي طاقت در آن هنگـامه ريخت
قطره قطره از ســـــر مژگـــــــان او
از سخن مــــــانديم و با رمز نگــــاه
گفت ميــــدانم جـــــدايي زود بـــــود
با نگــــــــاه آخــــرينش بين مـــــــــا
هاي هاي گــــــــــــريه ي بدرود بود
