تبليغاتX
کلبــــــه ی متــــروک
شنبه 11 آذر1385

 

كاش آن كتابي بودم كه از سر بي حوصله گي در شب هاي بي خوابي مي خوانديد مرا

 سلام

زندگي زيباست . مگه نه ؟!؟

ولي ...

نه ... ادامه اش ندم بهتره .  آخه ميترسم اگه جمله ي بالا رو كامل كنم " زندگي"  نتونه سنگيني و متانت " زيبايي " رو تحمل كنه و براي هميشه مجبور به يدك كشيدن "زشتي" به دنبال خودش بشه
...
كاش پيش از آنكه عشق در درونم بميره ، راز اون رو براتون ميگفتم . اما افسوس و صد افسوس كه هميشه حرفهايم ناگفته ميماند...

سخن از كلمات كليشه اي نيست

بلكه سخن از يك اتفاق است ، اتفاقي كه به دنبال خود حادثه اي عظيم رو به دوش ميكشيد

سخن از جدايي است ، يك فراق اجباري ، پاياني در انبوهي از بي دليلي

سخن از سختي فراموش كردن كوله باري خاطره است

روي صحبتم از عشقي زودگذر نيست . بلكه حرفم از حادثه ي عظيمي است به نام دوستي

حادثه اي كه اينك با تمام عظمتش ، تنها كلمه اي است معلق در هوا . كلمه اي كه خودش هم نميداند بايد جايش را به دوستي دهد يا در ميان انبوهي از سوالهاي بي جواب نظاره گر مرگ خويش باشد...

چه كنم كه هنوز هم زيباترين حرفهايم را برايتان نگفته ام !

اما تا همين جا هم شرمسار كلمات هستم . احساس ميكنم كلمات حق بزرگي بر گردنم دارن . حقي به بزرگيه " لذت بيان احساسات "

من ناچارم در اين چهار ديواري تنگ ، صبور باشم . تا شايد روزي ...

چه فرقي ميكند كه در آن روز چه اتفاقي بي افتد ؛ چرا كه :

 

                  " ز دست غير ننالم چرا كه همچو حباب                                               

                                               هميشه خانه خراب هواي  خويشتنم "

 

------------------------------------------------------

 

     اين روزها ...

 

اين روزها قلمم در جست جوي واژه ها سرگردان است .

كلمات ، از من و دفترم گريزانند.

اين روزها پريشاني ديگر با من غريبه نيست . و دلهره مهمان دائمي من شده .

دل به دريا زدم و دشت آرزوهايم را ، يك نفس دويدم ، تا روياهايم را با تو كامل كنم ،

تا براي تو و روياهاي ناتمامم غزل بسازم .

 

------------------------------------------------------

     ... برگرد

من طرد شده ي عشق و محبتم و پذيرفته شده در آغوش سرد و بي روح تنهايي و سكوت !

چشمانم در انتظار توست تا از پشت گرد و غبار نا اميدي چهره ات را نمايان كني و براي دل خسته ام دستهاي مهربانت را تكان دهي . و من با چشمان منتظر ، لبخند زيباي تو را ببينم .

در اين لحظات مالامال از غم و تنهايي ، قلبم براي رسيدن دوباره به تو مي تپد .

پس برگرد ... !

برگرد ... چون ديگر تحمل دوري از تو را ندارم .

برگرد ... چون من ديگرنميتوانم تنها با رويا يت زندگي كنم .

برگرد ... تا براي هم غريبه نشده ايم .

برگرد ... !

 

------------------------------------------------------

     كاش...

كاش ميدانستي دلم در حسرت دوباره ديدنت در سينه ميسوزد 

كاش ميدانستي شمع آرزوهاي مرا ، باد جدايي تو خاموش كرد 

كاش ميدانستي جاي تو براي هميشه كنار تنهايي من خاليست 

كاش ميدانستي اين دل پس از تو ديگر ارزش نگه داشتن ندارد 

كاش غصه ي تنهايي مرا از چشمان بي فروغم مي خواندي 

كاش ... 

حالا چگونه به نبودن هميشگي ات عادت كنم؟

لينک
     به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ،  نغمه  |