من آهسته ميگريم! دلم آغشته از نفرين تنهايي است. ميان كوچههاي سرد رسوايي، سراب جوي را از ماه ميجويم به دنبال محبت از پي آن رهگذر، آن سايه ي تاريك ، براي ديدن خورشيد خوشبختي ، براي با تو بودن ، تلاقي نگاهت را چشيدن ، براي با تو بودن ... با تو بودن! ... عجب روياي زيبايي ! عجب انديشه و فكر محالي! من ديوانه ميگريم
