تبليغاتX
کلبــــــه ی متــــروک
چهارشنبه 25 مرداد1385


با تو ام اي سهراب ، اي به پاكي چون آب

يادته گفتي بهم تا شقايق زنده است زندگي بايد كرد ، نيستي سهراب ببيني كه شقايق هم مرد ، ديگه با چي كسي رو دلخوش كرد ؟

يادته گفتي بهم اومدي سراغ من ، نرم و آهسته بيا مبادا كه ترك برداره چيني نازك تنهايي تو ، اومدم آهسته ، نرم تر از يك پر غو ، خسته از دوري راه خسته و چشم به راه

يادته گفتي بهم عاشقي يعني دچار ، فكر كنم شدم دچار

يادته ميگفتي گاه گاهي قفسي ميسازم ميفروشم به شما تا به آوازِ شقايق كه در آن زندانيست دل تنهاييِتان تازه شود ، ديگه حتي اون شقايق كه اسير قفسه ، سهراب ! سائل يك نفسه . نيست كه تازگي بده اين دلِ تنهايي من

پس كجاست اون قفس شقايقت؟ من و با خودت ببر به قايقت

راست ميگفتي كاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود ، آره كاشكي دلشون شيدا بود

من به دنبال يه چيز بهتنرينم سهراب ، تو خودت گفتي : 

 بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از حادثه ی عشق تر است

 

لينک
     به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ،  نغمه  |