با تو ام اي سهراب ، اي به پاكي چون آب
يادته گفتي بهم تا شقايق زنده است زندگي بايد كرد ، نيستي سهراب ببيني كه شقايق هم مرد ، ديگه با چي كسي رو دلخوش كرد ؟
يادته گفتي بهم اومدي سراغ من ، نرم و آهسته بيا مبادا كه ترك برداره چيني نازك تنهايي تو ، اومدم آهسته ، نرم تر از يك پر غو ، خسته از دوري راه خسته و چشم به راه
يادته گفتي بهم عاشقي يعني دچار ، فكر كنم شدم دچار
يادته ميگفتي گاه گاهي قفسي ميسازم ميفروشم به شما تا به آوازِ شقايق كه در آن زندانيست دل تنهاييِتان تازه شود ، ديگه حتي اون شقايق كه اسير قفسه ، سهراب ! سائل يك نفسه . نيست كه تازگي بده اين دلِ تنهايي من
پس كجاست اون قفس شقايقت؟ من و با خودت ببر به قايقت
راست ميگفتي كاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود ، آره كاشكي دلشون شيدا بود
من به دنبال يه چيز بهتنرينم سهراب ، تو خودت گفتي :
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از حادثه ی عشق تر است
