اكنون روز هاست كه از آخرين بوسه ي تو
بر گونه ي تب دار شعر هاي من مي گذرد
آه ... كه چه مي دانند
از لذت بوسه هاي غزلگونه ي تو ؟
و تو هنوز در سفري
سفري بي من و لبريز از خاطرات من
اما ...
اما تهي از عشق من

و هنوز مي خواهي برسي
نمي دانم ...
شايد به گلي سرخ
كه زيباييه ياقوت گونه اش را
از شرمي زيبا بر گونه ي دختركي مغرور
به وام گرفته است
شرمي مخلوق از نگاه هاي دزدانه ي پسري جسور!!
و يا به دريايي مواج
- حتي مواج تر از قلبي پريشان -
كه به هنگام تلالوء الماس هاي خورشيد در قطرات نقره فام خود
دل هاي عاشقانش را از هوس هم آغوشي با آن امواج گستاخ
لبريز ميكند...
نمي دانم ...
اما اشتياق خيره كننده اي را
- براي رسيدن -
در نگاه پر حياي حرف هايت مي بينم!