تبليغاتX
کلبــــــه ی متــــروک
پنجشنبه 7 شهریور1387
ديروز قاصدكي مرا دنبال خودش كشاند تا جايي كه ديگر توان دويدن نداشتم
ناگهان قاصدك روي زمين نشست

نفس نفس زنان به زمين نگاه كردم ... سايه ام ... سايه ام داشت خودش را ميكشت ... بهتر از اين نمي شد! خيلي وقت بود ازش خسته شده بودم
با چشماني كه از خوشحالي برق ميزد به قاصدك نگاه كردم. او با نگاهي ملتمس از من مي خواست جلويش را بگيرم. چند قدم عقب رفتم، سرم را تكان دادم و گفتم نه ! هرگز!

با ديدن نگاه اشكبار قاصدك گوشهايم را گرفتم تا صداي نگاه ملتمسش را نشنوم. به سايه ام خيره شده بودم و منتظر بودم تا هر چه زودتر كار را تمام كند...
هنوز سايه ام بر زمين نيفتاده بود كه چشمانم سياهي رفت. دنيا دور سرم مي چرخيد... احساس مرگ ميكردم! درسته... پاك فراموش كرده بودم كه سايه ها صاحبانشان را نيز با خود مي كشند... باورم نميشد! من به همين سادگي مردم! مثل بقيه ي آدمها!

ن: نغمه

لينک
     به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ،  نغمه  |