دريغ از خبري هر چند مختصر!
باور كنيد تمام شهر را گشته ام ... نيست ... هيچ نشاني نيست . انگار واقعا گم شده ام!
تا ديروز در "روزنه ي پيدا شدنم" ، كورسویي از اميد وجود داشت اما امروز... امروز ديگر همان نور اندك نيز ديده نمي شود . همه جا تاريك شده ... حتي تاريك تر از يك انسان !
تصميمم را گرفتم. بله تنها راهش همين است ... بايد سايه ام را نماينده ي خود كنم. هر چه باشد او عمري است كه با دنياي تاريكي سر و كار دارد ! ... بله ... بايد همين امروز به سراغش بروم ... خدا كند رويم را زمين نياندازد!
ن: نغمه
