تبليغاتX
کلبــــــه ی متــــروک
یکشنبه 26 اسفند1386
رو به روي آينه كه ايستادم آينه مرا نشناخت!
راست مي گفتند قاصدكها، چقدر عوض شده ام.

دختره آينه سايه اي هم از آن "دختر" گذشته نبود.
دستي بر صورتم كشيدم و ناگاه نگاهم به نگاهم افتاد! انگار چيزي را گم كرده بود ... يادم آمد! نگاهم محبتش را گم كرده بود. بيچاره چشمانم!

حتي قاب عكس قديميه روي ديوار هم با من غريبي ميكرد، گويي در عرض يك شب، ساعت قلب من سال ها جلوتر رفته بود ... اما تنها ساعت قلب من.

ن : نغمه

غريبه : naghmeh-joon.blogfa.com

لينک
     به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ،  نغمه  | 

جمعه 3 اسفند1386

 چشمهايت را بر هم بگذار
و به ياد بياور شبي غبار آلود را
كه دانه هاي درشت برف
-همچون الماسهايي پر بها -
بر اندام عريان شيشه ها خود نمايي مي كردند

شبي ژرف و بي انتها
آنچنان بي انتها كه در طول تاريخ نيز نمي گنجد

           - شبي بي هويت -

شبي كه دستانت در دستانش فرو رفت
و سايه ات بر سايه اش لغزيد
و ناگاه نوري از ؟
اندام سبزتان را متبلور ساخت

شبي كه حتي سرماي زمستاني اش نيز نمي توانست
اندكي از آن گرماي هم آغوشي را بربايد
و تاريكي و ظلمتش
در مقابل برق چشمهايشان زانو ميزد

                 سايه اي تنها ... naghmeh-joon.blogfa.com

و اما در گوشه اي
سايه اي تنها
پلك هايش را بر هم گذارده بود
تا مبادا برق آن عشق بي حاصل
 - آن هوس -
چشمهاي پر حيايش را بيازارد

سايه اي كه هر لحظه گوشه اي خلوت را مي جست
تنها براي اينكه بگويد دوستت دارد
اكنون شاهد ويراني عشقي بود
كه از اين دنياي تهي از عشق برگزيده بود


          به همين سادگي ...

ن: نغمه

لينک
     به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ،  نغمه  |