دقايق پير شدند...
ثانيه ها مردند...
فرصت ناگزير ماند از اتمام...
نه، اين دل من ديگر دل نيست. او هم از پا افتاده . او هم هواي رفتن دارد ... مانند تمام ثانيه هايي كه از اشتياقي بي ثمر پر پر شدند.
حتي چشمانم!
آنها نيز ديگر حوصله ي خيره ماندن به دري بسته را ندارند، شايد آنها هم هواي سفر به سرشان زده!
راست مي گويم!
همه قصد ترك مرا دارند.
حتي قاصدك...
چند وقتيست كه او هم مرا فراموش كرده...
ن ... نغمه
