تبليغاتX
کلبــــــه ی متــــروک
دوشنبه 24 تیر1387

هوا هواي رفتن بود!
اما چشمان قاصدك  هر لحظه آهنگ ماندن را زمزمه ميكرد
نگاه باراني اش امواجي از نور را بر حادثه ي عشق حك كرده بود
حادثه اي ناگهاني  كه جايگاهش تنها پشت ابر
و حاصلش ، نوشته هايي شتاب زده و پنهاني است

گويا زمان از آن لحظه ي پر شرم تا به امروز هزاران سال پيرتر شده بود

 دستان قاصدك هنوز هم در دستان باد جايگاهي ويژه داشت
اما پس دستان او چه؟
قاصدك در جدالي دشوار قصد داشت دستان پرسخاوت باد را براي هميشه فراموش كند
و به جاي آن دستانش را هم اندازه ي دستان او كند
دستي كه اگرچه زميني بود اما در نگاه قاصدك، آسماني تر از "دستان هزاران ابر بازيگوش در اعماق آسمان" مينمود
و اگرچه خالي ولي مملو از نوري پربها
و اگرچه سرد اما گرم از عشقي جاودان

قاصدك نگاه ملتمسش را به آسمان دوخت
نميدانست چگونه به باد مهربان بگويد كه براي هميشه او را فرموش كند
شرمي عجيب همه ي وجودش را فرا گرفت
نميتوانست
آري او هيچ گاه نمي توانست اين راز را در گوش باد نجوا كند
تصميمش را گرفت
او بايد در شبي باراني دوستانش را ترك ميگفت و دست در دست او
در جاده ي پر پيچ و خم عشق قدم ميگذاشت

 آن شب باراني كي فرا ميرسد؟ اين را هيچ كس نميداند!

ن:نغمه

هوا هواي رفتن است ... naghmeh-joon.blogfa

لينک
     به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ،  نغمه  | 

جمعه 17 خرداد1387
امروز نيز كه بگذرد، نميدانم دقيقا چند روز ميشود كه از خودم بي خبرم!
دريغ از خبري هر چند مختصر!

باور كنيد تمام شهر را گشته ام ... نيست ... هيچ نشاني نيست . انگار واقعا گم شده ام!
تا ديروز در "روزنه ي پيدا شدنم" ، كورسویي از اميد وجود داشت اما امروز... امروز ديگر همان نور اندك نيز ديده نمي شود . همه جا تاريك شده ... حتي تاريك تر از يك انسان !

تصميمم را گرفتم. بله تنها راهش همين است ... بايد سايه ام را نماينده ي خود كنم. هر چه باشد او عمري است كه با دنياي تاريكي سر و كار دارد ! ... بله ... بايد همين امروز به سراغش بروم ... خدا كند رويم را زمين نياندازد!

ن: نغمه

كلبه ي متروك : naghmeh-joon.blogfa.com

لينک
     به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ،  نغمه  | 

دوشنبه 12 فروردین1387
روزها آمدند و رفتند و رفتند و رفتند ...
و مانند نسيمي دلنواز تقويم زندگي ام را ورق زدند
امسال نيز خسته از مسافرتي 1386 ساله از راه رسيد!

يادم باشد فردا يكسال بزرگتر ميشوم .

از فردا عروسك هايم چند قدم ديگر از من دورتر مي شوند ... و خدا مي داند كه اين دور شدن ها تا كي ادامه خواهد داشت.

چند روزي ست تمام ذهنم مشغول اين است كه هنگام گره زدن بيستمين سبزه ي زندگي ام چه آرزويي بكنم !؟

نميدانم !
شايد آرزو كردم كه هيچ دلي جنسش از سنگ نشود ...
اما نه ، اين آرزوي محاليست ...

شايد ... شايد آرزو كردم كه باد تمام خاطرات بد را با خود ببرد ...
نه، اين يكي هم دست كمي از آرزوي قبلي ام ندارد.

پس چه آرزويي بكنم كه به هيچ يك از قوانين دنيا بر نخورد؟ گره زدن سبزه بدون آرزو كه صفايي ندارد ...

... پيدا كردم ... اين بهترين آرزوست !
آرزو مي كنم كه هيچ قاصدكي به دست كودكان بازيگوش پر پر نشود !

درست است. آرزوي خوبي ست . يادم باشد كه فردا به عنوان يك قاصدك 20 ساله براي دوستانم اين آرزو را بكنم !

ن : نغمه

تولدم مبا... !

لينک
     به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ،  نغمه  | 

یکشنبه 26 اسفند1386
رو به روي آينه كه ايستادم آينه مرا نشناخت!
راست مي گفتند قاصدكها، چقدر عوض شده ام.

دختره آينه سايه اي هم از آن "دختر" گذشته نبود.
دستي بر صورتم كشيدم و ناگاه نگاهم به نگاهم افتاد! انگار چيزي را گم كرده بود ... يادم آمد! نگاهم محبتش را گم كرده بود. بيچاره چشمانم!

حتي قاب عكس قديميه روي ديوار هم با من غريبي ميكرد، گويي در عرض يك شب، ساعت قلب من سال ها جلوتر رفته بود ... اما تنها ساعت قلب من.

ن : نغمه

غريبه : naghmeh-joon.blogfa.com

لينک
     به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ،  نغمه  | 

جمعه 3 اسفند1386

 چشمهايت را بر هم بگذار
و به ياد بياور شبي غبار آلود را
كه دانه هاي درشت برف
-همچون الماسهايي پر بها -
بر اندام عريان شيشه ها خود نمايي مي كردند

شبي ژرف و بي انتها
آنچنان بي انتها كه در طول تاريخ نيز نمي گنجد

           - شبي بي هويت -

شبي كه دستانت در دستانش فرو رفت
و سايه ات بر سايه اش لغزيد
و ناگاه نوري از ؟
اندام سبزتان را متبلور ساخت

شبي كه حتي سرماي زمستاني اش نيز نمي توانست
اندكي از آن گرماي هم آغوشي را بربايد
و تاريكي و ظلمتش
در مقابل برق چشمهايشان زانو ميزد

                 سايه اي تنها ... naghmeh-joon.blogfa.com

و اما در گوشه اي
سايه اي تنها
پلك هايش را بر هم گذارده بود
تا مبادا برق آن عشق بي حاصل
 - آن هوس -
چشمهاي پر حيايش را بيازارد

سايه اي كه هر لحظه گوشه اي خلوت را مي جست
تنها براي اينكه بگويد دوستت دارد
اكنون شاهد ويراني عشقي بود
كه از اين دنياي تهي از عشق برگزيده بود


          به همين سادگي ...

ن: نغمه

لينک
     به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ،  نغمه  | 

جمعه 12 بهمن1386

دقايق پير شدند...

ثانيه ها مردند...

فرصت ناگزير ماند از اتمام...

نه، اين دل من ديگر دل نيست. او هم از پا افتاده . او هم هواي رفتن دارد ... مانند تمام ثانيه هايي كه از اشتياقي بي ثمر پر پر شدند.

حتي چشمانم!

آنها نيز ديگر حوصله ي خيره ماندن به دري بسته را ندارند، شايد آنها هم هواي سفر به سرشان زده!

راست مي گويم!

همه قصد ترك مرا دارند.

حتي قاصدك...

چند وقتيست كه او هم مرا فراموش كرده...

ن ... نغمه

برگرد قاصدك ... naghmeh-joon.blogfa.com

لينک
     به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ،  نغمه  | 

كلبه ي متروك ... naghmeh-joon.blogfa.com