تبليغاتX
کلبــــــه ی متــــروک
جمعه 2 اسفند1387

گاهي که دلم براي خودم تنگ مي شود

به سراغ عکسهايت مي روم

و با نگاه به چهره ي خاموشت

مرگ دلتنگي هايم را به جشن مي نشينم

حتي ديگر به خاطر سکوت بيمناک عکسهايت

تنم به لرزه در نمي آيد

آنگاه است که قبل از هر چيز

در دريايي از جنس خاطره غرق مي شوم

آه ... خاطرات ...

حالا ديگر دور از تو

و بي حضور تو

خاطراتت تنها همدم تنهايي های من اند

ن : نغمه

لينک
     به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ،  نغمه  | 

جمعه 10 آبان1387

 

اكنون روز هاست كه از آخرين بوسه ي تو
بر گونه ي تب دار شعر هاي من مي گذرد
آه ... كه چه مي دانند
از لذت بوسه هاي غزلگونه ي تو ؟

و تو هنوز در سفري
سفري بي من و لبريز از خاطرات من
اما ...
اما تهي از عشق من

        كلبه ي متروك : naghmeh-joon.blogfa.com

 و هنوز مي خواهي برسي

نمي دانم ...
شايد به گلي سرخ
كه زيباييه ياقوت گونه اش را
از شرمي زيبا بر گونه ي دختركي مغرور
به وام گرفته است
شرمي مخلوق از نگاه هاي دزدانه ي پسري جسور!!

 و يا به دريايي مواج
- حتي مواج تر از قلبي پريشان -
كه به هنگام تلالوء الماس هاي خورشيد در قطرات نقره فام خود
دل هاي عاشقانش را از هوس هم آغوشي با آن امواج گستاخ
لبريز ميكند...

 نمي دانم ...

اما اشتياق خيره كننده اي را
- براي رسيدن -
در نگاه پر حياي حرف هايت مي بينم!

 

لينک
     به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ،  نغمه  | 

پنجشنبه 7 شهریور1387
ديروز قاصدكي مرا دنبال خودش كشاند تا جايي كه ديگر توان دويدن نداشتم
ناگهان قاصدك روي زمين نشست

نفس نفس زنان به زمين نگاه كردم ... سايه ام ... سايه ام داشت خودش را ميكشت ... بهتر از اين نمي شد! خيلي وقت بود ازش خسته شده بودم
با چشماني كه از خوشحالي برق ميزد به قاصدك نگاه كردم. او با نگاهي ملتمس از من مي خواست جلويش را بگيرم. چند قدم عقب رفتم، سرم را تكان دادم و گفتم نه ! هرگز!

با ديدن نگاه اشكبار قاصدك گوشهايم را گرفتم تا صداي نگاه ملتمسش را نشنوم. به سايه ام خيره شده بودم و منتظر بودم تا هر چه زودتر كار را تمام كند...
هنوز سايه ام بر زمين نيفتاده بود كه چشمانم سياهي رفت. دنيا دور سرم مي چرخيد... احساس مرگ ميكردم! درسته... پاك فراموش كرده بودم كه سايه ها صاحبانشان را نيز با خود مي كشند... باورم نميشد! من به همين سادگي مردم! مثل بقيه ي آدمها!

ن: نغمه

لينک
     به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ،  نغمه  | 

دوشنبه 24 تیر1387

هوا هواي رفتن بود!
اما چشمان قاصدك  هر لحظه آهنگ ماندن را زمزمه ميكرد
نگاه باراني اش امواجي از نور را بر حادثه ي عشق حك كرده بود
حادثه اي ناگهاني  كه جايگاهش تنها پشت ابر
و حاصلش ، نوشته هايي شتاب زده و پنهاني است

گويا زمان از آن لحظه ي پر شرم تا به امروز هزاران سال پيرتر شده بود

 دستان قاصدك هنوز هم در دستان باد جايگاهي ويژه داشت
اما پس دستان او چه؟
قاصدك در جدالي دشوار قصد داشت دستان پرسخاوت باد را براي هميشه فراموش كند
و به جاي آن دستانش را هم اندازه ي دستان او كند
دستي كه اگرچه زميني بود اما در نگاه قاصدك، آسماني تر از "دستان هزاران ابر بازيگوش در اعماق آسمان" مينمود
و اگرچه خالي ولي مملو از نوري پربها
و اگرچه سرد اما گرم از عشقي جاودان

قاصدك نگاه ملتمسش را به آسمان دوخت
نميدانست چگونه به باد مهربان بگويد كه براي هميشه او را فرموش كند
شرمي عجيب همه ي وجودش را فرا گرفت
نميتوانست
آري او هيچ گاه نمي توانست اين راز را در گوش باد نجوا كند
تصميمش را گرفت
او بايد در شبي باراني دوستانش را ترك ميگفت و دست در دست او
در جاده ي پر پيچ و خم عشق قدم ميگذاشت

 آن شب باراني كي فرا ميرسد؟ اين را هيچ كس نميداند!

ن:نغمه

لينک
     به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ،  نغمه  | 

جمعه 17 خرداد1387
امروز نيز كه بگذرد، نميدانم دقيقا چند روز ميشود كه از خودم بي خبرم!
دريغ از خبري هر چند مختصر!

باور كنيد تمام شهر را گشته ام ... نيست ... هيچ نشاني نيست . انگار واقعا گم شده ام!
تا ديروز در "روزنه ي پيدا شدنم" ، كورسویي از اميد وجود داشت اما امروز... امروز ديگر همان نور اندك نيز ديده نمي شود . همه جا تاريك شده ... حتي تاريك تر از يك انسان !

تصميمم را گرفتم. بله تنها راهش همين است ... بايد سايه ام را نماينده ي خود كنم. هر چه باشد او عمري است كه با دنياي تاريكي سر و كار دارد ! ... بله ... بايد همين امروز به سراغش بروم ... خدا كند رويم را زمين نياندازد!

ن: نغمه

كلبه ي متروك : naghmeh-joon.blogfa.com

لينک
     به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ،  نغمه  | 

دوشنبه 12 فروردین1387
روزها آمدند و رفتند و رفتند و رفتند ...
و مانند نسيمي دلنواز تقويم زندگي ام را ورق زدند
امسال نيز خسته از مسافرتي 1386 ساله از راه رسيد!

يادم باشد فردا يكسال بزرگتر ميشوم .

از فردا عروسك هايم چند قدم ديگر از من دورتر مي شوند ... و خدا مي داند كه اين دور شدن ها تا كي ادامه خواهد داشت.

چند روزي ست تمام ذهنم مشغول اين است كه هنگام گره زدن بيستمين سبزه ي زندگي ام چه آرزويي بكنم !؟

نميدانم !
شايد آرزو كردم كه هيچ دلي جنسش از سنگ نشود ...
اما نه ، اين آرزوي محاليست ...

شايد ... شايد آرزو كردم كه باد تمام خاطرات بد را با خود ببرد ...
نه، اين يكي هم دست كمي از آرزوي قبلي ام ندارد.

پس چه آرزويي بكنم كه به هيچ يك از قوانين دنيا بر نخورد؟ گره زدن سبزه بدون آرزو كه صفايي ندارد ...

... پيدا كردم ... اين بهترين آرزوست !
آرزو مي كنم كه هيچ قاصدكي به دست كودكان بازيگوش پر پر نشود !

درست است. آرزوي خوبي ست . يادم باشد كه فردا به عنوان يك قاصدك 20 ساله براي دوستانم اين آرزو را بكنم !

ن : نغمه

تولدم مبا... !

لينک
     به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ،  نغمه  | 

یکشنبه 26 اسفند1386
رو به روي آينه كه ايستادم آينه مرا نشناخت!
راست مي گفتند قاصدكها، چقدر عوض شده ام.

دختره آينه سايه اي هم از آن "دختر" گذشته نبود.
دستي بر صورتم كشيدم و ناگاه نگاهم به نگاهم افتاد! انگار چيزي را گم كرده بود ... يادم آمد! نگاهم محبتش را گم كرده بود. بيچاره چشمانم!

حتي قاب عكس قديميه روي ديوار هم با من غريبي ميكرد، گويي در عرض يك شب، ساعت قلب من سال ها جلوتر رفته بود ... اما تنها ساعت قلب من.

ن : نغمه

غريبه : naghmeh-joon.blogfa.com

لينک
     به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ،  نغمه  |